| |
| چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1387 |
| به نظرت می تونی هم خونه آباد داشته باشی و هم مملکتت رو آباد کنی؟ |
|
جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد!!
"پروفسور محمود حسابی"
|
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••. بالا.••• |
| |
| سه شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| خداوندگار شجاعان |
اگر راه پیش رویت،
راه رویاهایت است،
به آن متعهد باش
به این بهانه راه خروج را باز مگذار:
هنوز وقت رفتن به دنبال رویایم نیست.
این جمله،
که بسیار به کار می رود،
بذر شکست را در خود دارد
راهت را پی گیر
حتا اگر گام هایت
نا استوار است.
حتا اگر می دانی
وضع کنونی ات
بهتر است
اگر امکانات خود را
هم اکنون بپذیری،
به یقین در آینده بهتر خواهی بود.
اما اگر اسیر مرزهایت شوی،
هرگز از آن ها رها نخواهی شد.
با شهامت به راهت قدم بگذار،
از انتقاد دیگران نترس،
و از همه مهم تر، نگذار منتقد درون خودت، فلجت کند.
در شب های بی خوابی و بی قراری،
خدا با توست،
با عشقش،
و اشک های پنهانش
خدا، خداوندگار شجاعان است.
" paulo coelho " |
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••. بالا.••• |
| |
| پنجشنبه 22 فروردین ماه سال 1387 |
| گناه / فدریکو گارسیا لورکا |
چه دلپذیراست اینکه گناهانمان پیدا نیستند وگرنه مجبور بودیم هر روز خودمان را پاک بشوییم شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم و باز دلپذیر و نیکوست اینکه دروغهایمان شکلمان را دگرگون نمی کنند چون در این صورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس
Sin
How nice it is our sins arent obvious since we had to wash ourselves cleanly ever day or perhaps to live under the rain or our lies dont chang our figures(shapes) tought we didnt remember each other even for a moment merciful god thanks
|
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••. بالا.••• |
| |
| پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386 |
| یه حرف از شکسپیر |
| برای لذت بردن از زندگی کافیه کمی احمق باشیم!! |
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••. بالا.••• |
| |
| جمعه 7 دی ماه سال 1386 |
| عید غدیر خم مبارک باد! |
نه فقط بنده به ذات ازلی می نازد ناشر حکم ولایت به ولی می نازد گر بنازد به علی شیعه ندارد عجبی عجب اینجاست "خدا" هم به علی می نازد
|
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••. بالا.••• |
| |
| جمعه 30 آذر ماه سال 1386 |
| بلندترین شب سال و آیین ما آریایی ها |
|
تو این شب یلدایی دلم یه آرزو داره ، کاش به لحظه اهورایی رسیدن برسم! 
امیدوارم همه تو شب زایش مهربونی لحظات خوشی رو با آدمهای مهربون سپری کنن!
 
|
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••. بالا.••• |
| |
| جمعه 23 آذر ماه سال 1386 |
| قیصر امین پور |
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود اگر ذهن آیینه خالی نبود اگر عادت عابران بی خیالی نبود اگر گوش سنگین این کوچه ها فقط یک نفس می توانست طنین عبوری نسیمانه را به خاطر سپارد اگر آسمان می توانست یکریز شبی چشم های درشت تو را جای شبنم ببارد اگر ردپای نگاه تو را باد و باران از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد اگر خاک کافر نبود و روی حقیقت نمی ریخت اگر ساعت آسمان دور باطل نبود اگر کوه ها کر نبودند اگر آب ها تر نبودند اگر باد می ایستاد اگر حرف های دلم بی اگر بود اگر فرصت چشم من بیشتر بود اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم تورا می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم! |
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••. بالا.••• |
| |
| یکشنبه 6 آبان ماه سال 1386 |
| سفر ایستگاه/قیصر امین پور |
قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!
|
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••. بالا.••• |
| |
| یکشنبه 29 مهر ماه سال 1386 |
| دمی با سهراب سپهری |
.
.
.
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان ،کفش به پا کن و بیا
بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را ، مثل یک قطعه آواز به خود
جذب کند.
پارسایی که در آنجا تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق
تر است...
|
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••. بالا.••• |
| |
| دوشنبه 1 مرداد ماه سال 1386 |
| ترانه آب دریا |
دریا خندید در دور دست، دندانهایش کف و لبهایش آسمان. ــ تو چه میفروشی دختر غمگین سینه عریان؟ ــ من آب دریاها را میفروشم، آقا. ــ پسر سیاه، قاتی ِ خونت چی داری؟ ــ آب دریاها را دارم، آقا. ــ این اشکهای شور از کجا میآید، مادر؟ ــ آب دریاها را من گریه میکنم، آقا. ــ دل من و این تلخی بینهایت سرچشمهاش کجاست؟ ــ آب دریاها سخت تلخ است، آقا. دریا خندید در دوردست، دندانهایش کف و لبهایش آسمان.
فدریکو گارسیا لورکا/ بهروایت احمد شاملو
|
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••. بالا.••• |
| |
| چهارشنبه 13 تیر ماه سال 1386 |
| واقعیت محض |
من تو را منصفانه باور کرده بودم
آن هنگام که به درختان باغ
در بعد از ظهری تابستانی
با ذ هنی درگیر
آب می دادم
انگار تمام گلها و درختان
به من نگاه می کردند
چه شوقی در چشمانشان بود
و چه حس پر طراوتی به من تزریق می شد
من تورا در تک تک برگ های خیس می دیدم
تو بودی
و درقالب گل و برگ به من نشانه می دادی
این را سالها قبل درک کرده بودم
اما این بار عمیق تر از همیشه
نسیم می وزید
و بوی خاک خیس به مشامم می رسید
چه راز ی در آن نهفته بود ...
راز ی که همیشه همهمه ای را در وجودم برپا می کرد
گاهی کسی می آید واژه ای پرت می کند به سویم
او می خواهد تنها نباشم
او دلش به حالم می سوزد
او می خواهد مرهم اسرارم شود
چه روزنه های احمقانه ای پیدا می کند...
می خواهد مرا از قفس و تنهایی برهاند
کدام قفس ؟
کدام تنهایی؟
من هیچ وقت تنها نبوده ام
هرگز!
تو همیشه کنارم بودی
چه اصراری دارند که خلوتمان را برهم زنند
و من چقدر از این روزمرگی بدم می آید
من درکنار تو ، خودم هستم
خودِ خودم
نیاز ندارم خودم را شرح دهم
بگویم : آن بوده ام
این هستم
چه کرده ام
چه می کنم...
تو مرا می شناسی
و این بزرگترین شانس هر کسی است
که معشوقه اش او را بشناسد
من با تو چه نیازی دارم به دیگری؟
تا با جملات قاصر و حروف محدود
از حالم برایش بگویم
و سر آخر به نقطه آغاز بر گرد م
و خسته ا ز مناظرات بی حاصل
تو مرا به اوج نیاز رسانده ای
و این بهترین تقدیر است
من با تو نگران نیستم
افسرده نیستم
تنها نیستم
من هرچه هستم
ذره ای از هنر تو هستم
و نیازمند دلگرمی های تو
ای قشنگترین واقعیت زندگی!
"آتنا-4 تیر 1386" |
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••. بالا.••• |
| |
| پنجشنبه 24 خرداد ماه سال 1386 |
| زندگی |
چه فکر می کنی؟ که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ای ست زندگی ؟ در این خراب ریخته که رنگ عافیت ازو گریخته به بن رسیده راه بسته ای ست زندگی ؟ چه سهمناک بود سیل حادثه که همچو اژدها دهان گشود زمین و آسمان ز هم گسیخت ستاره خوشه خوشه ریخت و آفتاب درکبود دره های آب غرق شد هوا بد است تو با کدام باد می روی؟ چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود تو از هزاره های دور آمدی در این درازنای خون فشان به هر قدم نشان نقش پای توست در این درشتنک دیولاخ ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام به خون نوشته نامه وفای توست به گوش بیستون هنوز صدای تیشه های توست چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود چه دارها که از تو گذشت سربلند زهی شکوه قامت بلند عشق که استوار ماند در هجوم هر گزند نگاه من هنوز آن بلنددور آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور کهربای آرزوست سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز رو نهی بدان فراز چه فکر می کنی ؟ جهان چو آبگینه شکسته ای ست که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت چنان نشسته کوه درکمین دره های این غروب تنگ زمان بی کرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش امید هیچ معجزی ز مرده نیست ، زنده باش
(ه.الف.سایه) |
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••. بالا.••• |
| |
| پنجشنبه 10 خرداد ماه سال 1386 |
| روی باریدن... |
من درختم وتوابری سرشار من درختم وتوباران بهاری من د رختم که به باریدن تومحتاجم ریشه هایم همه خشک دردل خاک سیه وامانده شاخه هایم همه چون اسکلتی پوسیده سوی درگاه خدادست تمنا رانده لیک افسوس که درغربت این دشت غریب روی باریدن نیست |
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••. بالا.••• |
| |
| چهارشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| ۱۹ اریبهشت ۱۳۸۶ |
دیگه دارم کم کم ۲۱ ساله می شم ... ۲۰ سالگی هم تموم شد با همه تلخی ها
و شیرینی هاش و من یکسال بزرگتر می شوم و من پر از تجربه های تازه می شوم
و من زود به زود از کودکی ام دور می شوم ...۲۱ اردیبهشت از خاطره ساعت ْ۱۶.۴۵
نوزدهمین روز اردیبهشت ۱۳۶۵ می گذرد و اینک باز روز ۱۹ است و ماه به نام همان
فرشته ایست که نگهبان کوهساران است...
                    
|
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••. بالا.••• |
| |
| چهارشنبه 1 فروردین ماه سال 1386 |
| بهار را باور کن |
باز کن پنجره ها ،را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
و بهار روی هر شاخه ، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه ی چلچه ها بر گشتند
وطراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده ست
و درخت گیلا س
هدیه ی جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده است
باز کن پنجره ها را ،ای دوست
هیچ یادت هست
که عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند ؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
تو ی تاریکی شبها ی بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سینه گل ها ی سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد!
خاک ، جان یافته است
تو چرا سنگ شدی ؟
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن
« فریدون مشیری»
|
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••. بالا.••• |
| |
| دوشنبه 7 اسفند ماه سال 1385 |
| می شکافم قفس را /نسرین بهجتی |
وقتی از درون قفس ، زندگی را نگاه
می کنم
تمام سقف دنیا را ... راه راه ...
خاکستری...
شاید کمی مایل به گریه می بینم
وقتی از درون قفس به دریا نگاه
می کنم
دریا فقط همان کاسه آب
و ماهیها همان پوست های ارزن مانده به روی آب
اما قفس یک حقیقت دروغ بود
که برگرده هایم نشاندی
تا ببافم خودم را و سرنوشتم را
رج به رج با درد...خسته خسته... میله میله...
که نتوانم بگویم
عزیزم کهکشان وجود دارد
دریا ، کاسه آب من نیست
روز ی من، آن چند دانه ارزن نیست
دنیا به اندازه طول و عرض قفس من نیست
وقتی به من بافتن قفس را آموختی
رج به رج با درد...خسته خسته... میله میله...
من آسمان را هم خط خطی دیدم
عزیزم این باراجازه نه... بی اجازه
می شکافم قفس را تا برانداختن خودم می خواهم نفس نفس ستاره ها را بشمارم |
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••. بالا.••• |
| |
| شنبه 5 اسفند ماه سال 1385 |
| Careless Whisper/ George Michael |
I feel so unsure
As I take your hand and lead you to the dance floor
As the music dies
Something in your eyes Calls to mind a silver screen And all its sad goodbyes I'm never gonna dance again Guilty feet have got no rhythm Though it's easy to pretend I know you're not a fool I should 've known better than to cheat a friend And waste a chance that I'd been given So I'm never gonna dance again The way I danced with you
Time can never mend
The careless whisper of a good friend To the heart and mind Ignorance is kind
and There's no comfort in the truth Pain is the all you'll find
I'm never gonna dance again
Guilty feet have got no rhythm
Though it's easy to pretend
I know you're not a fool I should 've known better than to cheat a friend And waste a chance that I'd been given
So I'm never gonna dance again The way I danced with you
"Living without your love" Tonight the music seems so loud I wish that we could lose this crowd Maybe it's better this way We'd hurt each other with the things we want to say We could have been so good together We could have lived this dance forever But now, who's gonna dance with me? Please stay!
I'm never gonna dance again
Guilty feet have got no rhythm
Though it's easy to pretend
I know you're not a fool I should 've known better than to cheat a friend And waste a chance that I'd been given So I'm never gonna dance again The way I danced with you
Now that you're gone
Now that you're gone
Now that you're gone
Was what I did so wrong? So wrong that you had to" leave me alone" |
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••. بالا.••• |
| |
| جمعه 13 بهمن ماه سال 1385 |
| گنجشک |
به تو گفتم گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو درختی پر شکوفه شوم |
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••. بالا.••• |
| |
| جمعه 29 دی ماه سال 1385 |
| دلم تنگه ... |
سالها پیش بود که آرزویی در دلم کردم، آن زمان به خودم می گفتم شاید بعدها که زمانی سپری شود من به این آرزویم می خندم و از داشتن چنین آرزویی در دورانی از زندگی ، خودم را ابله می پندارم، روزها گذشتند و ماهها و سالها هم سپری شدند با آنکه هرگز قدمی به آرزویم نزدیک نشدم اما همچنان در دلم بود و رویایش در سرم و هر روز برای رسیدن به آن تشنه تر از قبل می شدم، در برهه ای از زمان سعی می کردم متفاوت باشم و به بود و نبود این آرزو نیندیشم اما نمی شد، دلم بی اراده برای رسیدن به آن تره می چید، ذهنم ناخودآگاه دنبال روزنه ای برای وصال می گشت، با امشب 5 سال و خورده ای است که با این آرزو زندگی کرده ام، عجیب است که در طی این سالها هیچ دری برای رسیدن به آرزویم به رویم گشوده نشد و جالبتر دریچه های متروک هم کور کور شد ند ، در این شب زمستانی و دل انگیز با تمام وجودم حس کردم که آرزویم دیگر جایی در دلم ندارد ، می بایست از این خیال تهی پیکر دل بکنم ، دلم می گرید، می گویم: ای دل، بهتر است بگذریم ازش، بگذار بگذریم، سالهاست که جلایی به این پیر خفته در نهانگاه وجودم نخورده است، بیا از این پس بی او سر راحت بر بالین بگذاریم ، او از من و تو نیست، او می خواهد من و تو را پیر کند شاید از غصه سیر، می دانم بعداز این سخت است بی خیالش زندگی ، اما رسم است ، رسم روزگار ... ما نمی توانیم بعضی چیزها را آن طور که خودمان می خواهیم پیش بریم، بارها نزد خدا شکوه هایم را بردم نمی دانم چرا اعتنا نکرد... نمی دانم ...نمی دانم...نمی دانم...
.
.
.
من اینجا بس دلم تنگ است
|